تجزیه وتحلیل شورای عمر
در این تجزیه وتحلیل، روی نقاط حساس حادثه انگشت میگذاریم واز نقل مطالب جزئی خودداری میکنیم.
1 - اینکه گروههای مختلف به خلیفه دوم پیشنهاد میکردند که برای خود جانشینی برگزیند گواه آن است که عامه مردم به طور فطری درک میکردند که رئیس مسلمانان باید در حیات خویش زعیم آینده جامعه اسلامی را برگزیند، چه در غیر این صورت ممکن است فتنه وفساد سراسر جامعه را فرا گیرد (10) ودر این راه خونهایی ریخته شود. مع الوصف، دانشمندان اهل تسنن چگونه میگویند که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم بدون اینکه جانشینی تعیین کند درگذشت؟
2 - پیشنهاد تعیین جانشین از جانب خلیفه میرساند که طرح حکومتشورایی پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، طرح بی اساسی بوده وهرگز چنین طرحی وجود نداشته است; وگرنه چگونه ممکن است در صورت صدور دستور صریح از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در باره تشکیل شورا، به خلیفه دوم پیشنهاد تعیین جانشین شود؟
حکومتشورایی، که صرف نظر از تعیین امام از جانب خدا عاقلانه ترین شیوه حکومت است که بشر میتواند برگزیند، امری است که امروزه بر سر زبانها افتاده وطرفداران آن با آسمان وریسمان بافی میخواهند بگویند که اساس حکومت در اسلام، مطلقا وحتی پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، همان حکومتشورایی است. وشگفت آنکه چنین حکومتی در هیچ دوره ای از تاریخ اسلام اقامه نشده است.
آیا میتوان گفت که صحابه ویاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همگی بر خطا واشتباه رفتهاند ودستور پیامبر را نادیده گرفتهاند؟
3 - عمر در پاسخ درخواست مردم گفت:
اگر ابو عبیده زنده بود او را به جانشینی خود بر میگزیدم، زیرا از پیامبر شنیدهام که وی امین این امت است. واگر سالم، مولای ابی حذیفه، زنده بود او را جانشین خود میساختم زیرا از پیامبر شنیدهام که فرمود او دوستخداست.
وی در آن هنگام به جای اینکه به فکر زندهها باشد، به فکر مردهها بود، که علاوه بر مرده پرستی، بی اعتنایی به زندگانی است که در عصر او میزیستند.
از این گذشته، اگر ملاک انتخاب ابوعبیده وسالم این بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آنان را امین امت ودوستخدا خوانده بود، پس چرا عمر یادی از فرزند ابوطالب نکرد؟ همو که پیامبر در باره اش فرموده بود: «علی مع الحق والحق مع علی» (11) یعنی: علی با حق وحق با علی است.
او که از مقام علی - علیه السلام، فضایل وروحیات پاک او، قضاوتهای بی نظیرش، دلاوریهایش وعلم او بر کتاب وسنت، بیش از دیگران آگاه بود چرا نامی از علی - علیه السلام نبرد وبه یاد مردگانی افتاد که هرگز کینه وحسد کسی را بر نمیانگیزند؟
4 - اگر مقام ومنصب امامتیک مقام الهی وادامه وظایف رسالت است، پس باید در شناخت امام پیرو نص الهی بود واگر یک مقام اجتماعی استباید در شناخت او به افکار عمومی مراجعه کرد. اما گزینش امام از طریق شورایی که اعضای آن از طرف خود خلیفه تعیین شوند، نه پیروی از نص است ونه رجوع به افکار عمومی. اگر باید خلیفه بعد را خلیفه پیشین تعیین کند، چرا کار را به شورای شش نفری ارجاع میدهد.
از دید اهل تسنن، امام باید از طریق اجتماع امتیا اتفاق اهل حل وعقد انتخاب شود ونظر خلیفه پیشین در این کار کوچکترین ارزشی ندارد. ولی اکنون معلوم نیست که چرا آنان بر این کار صحه میگذارند وتصویب شورای شش نفری را لازم الاجرا میشمرند.
اگر انتخاب امام حق خود امت ودر اختیار مردم است، خلیفه وقتبه چه دلیلی آن را از مردم سلب کرد ودر اختیار شورایی گذارد که اعضای آن را خود او انتخاب کرده بود؟
5 - به هیچ وجه روشن نیست که چرا اعضای شورا به همین شش نفر منحصر شد. اگر علت گزینش آنان این بود که رسول خدا هنگام مرگ از آنان راضی بود، این ملاک در بارهعمار، حذیفه یمانی، ابوذر، مقداد، ابی بن کعب و. . . نیز تحقق داشت.
مثلا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در باره عمار میفرمود:
«عمار مع الحق و الحق معه یدور معه اینما دار» (12)
عمار محور حق است وحق بر وجود او میگردد.
ودر باره ابوذر میفرمود:
«ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء علی ذی لهجة اصدق من ابی ذر». (13)
زمین در برنگرفته وآسمان بر کسی سایه نیفکنده است که راستگوتر از ابوذر باشد.
مع الوصف، چرا وی این افراد را از عضویتشورا محروم ساخت وافرادی را برگزید که روابط اغلب آنان با علی - علیه السلام تیره بود ودر آن میان تنها یک نفر خواهان آن حضرت بود واو زبیر بود وچها رنفر دیگر کاملا بر ضد امام بودند. تازه انتخاب زبیر نیز در آینده به ضرر علی - علیه السلام تمام شد;زیرا زبیر که تا آن روز خود را همتای علی نمیدید، در ردیف او قرار گرفت وسرانجام، پس از قتل عثمان، داعیه خلافت پیدا کرد.
اگر ملاک عضویت در شورا بدری واحدی ومهاجر بودن اشخاص بود، این ملاکها در افراد دیگر نیز صدق میکرد. چرا از میان آنان این گروه انتخاب شدند؟
6 - خلیفه ادعا داشت که آنان را از این نظر برای عضویت در شورا برگزیده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم د رهنگام مرگ از آنان راضی بود، حال آنکه وی در سخنان خود در باره اعضای شورا، طلحه را طور دیگر معرفی کرده وبه او گفته بود: تو در هنگام نزول آیه حجاب سخنی گفتی که رسول خدا بر تو خشم کرد وتا روز وفات از تو خشمگین بود.
راستی، کدام یک از این دو نظر ونقل را باید پذیرفت؟
خلیفه در انتقاد از اعضای شورا سخنانی گفت که صلاحیت اکثر آنان را برای خلافت وحتی عضویتشورا نفی میکرد. مثلا در باره زبیر گفت: تو یک روز انسانی وروز دیگر شیطان!
آیا چنین شخصی میتواند در شورای خلافتشرکت کند وخلیفه اسلام شود؟اگر چنان میشد که او در روز شورا با نیتشیطانی در مجلس شرکت میکرد، بازدارنده وی از افکار شیطانی چه بود؟
ودر باره عثمان گفت: تو اگر خلیفه شوی، بنی امیه وبنی ابی معیط را بر دوش مردم سوار میکنی و. . . آیا فردی که چنین روحیه ای دارد وبنابر تعصب خویشاوندی از حق منحرف میشود شایستگی دارد که عضو شورای خلافت گردد ویا برای امتخلیفه ای تعیین کند؟
7 - خلیفه از کجا میدانست که عثمان برای خلافتبرگزیده خواهد شد واقوام خود را بر دوش مردم سوار میکند وروزی خواهد رسید که مردم بر ضد او قیام خواهند کرد؟(وسپس از او خواست که در چنین لحظات از او یادی کند!).
خلیفه این تفرس یا غیب گویی را از کجا به دست آورده بود؟ آیا جز این است که اعضای شورای تعیین خلافت را چنان ترتیب داده بود که انتخاب عثمان ومحرومیت علی - علیه السلام را قطعی میساخت؟
8 - با تمام کنجکاوی که عمر در زندگی علی - علیه السلام کرد نتوانست عیبی در او بجوید وفقط سخنی گفت که بعدها نیز عمرو عاص آن را بهانه کرد وگفت: علی شوخ ومزاح است. (14)
عمر سعه صدر وگذشت امام - علیه السلام وناچیز شمردن امور مادی از جانب آن حضرت را شوخ مزاجی تلقی میکرد. آنچه باید یک رهبر داشته باشد این است که در اجرای حق مصمم ودر حفظ حقوق مردم با اراده باشد وامام علی - علیه السلام مثل اعلای این خصیصه بود; به طوری که خلیفه دوم، خود به این حقیقت تصریح کرده وگفت: اگر تو زمام امور را در دستبگیری مردم را بر حق آشکار وراه روشن رهبری میکنی.
9 - چرا عمر برای عبد الرحمان بن عوف حق «وتو» قائل شد وگفت در صورت تساوی آراء، آن گروه مقدم باشد که عبد الرحمان در میان آنان است؟
ممکن است گفته شود خلیفه چاره ای جز این نداشت. زیرا در صورت تساوی آراء باید مشکل تساوی حل میشد وخلیفه با دادن حق وتو به عبد الرحمان این مشکل را برطرف ساخت.
پاسخ این مطلب روشن است. زیرا دادن حق وتو به عبد الرحمان جز سنگین کردن کفه پیروزی عثمان نیتجه دیگری نداشت. عبد الرحمان شوهر خواهر عثمان بود وقهرا در داوری خود عامل خویشاوندی را فراموش نمیکرد وحتی اگر، فرضا شخص سلیم النفسی بود، پیوند خویشاوندی، به طور ناخود آگاه، اثر خود را بر نظر او میگذاشت.
عمر برای رفع این مشکل میتوانست نظر گروه دیگری را مرجع تصمیم نهایی وفصل الخطاب معرفی کند وبگوید که اگر دو گروه به طور مساوی رای آوردند، رای نهایی با طرفی باشد که گروهی از یاران پاک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با آن طرف موافق باشد، نه رای عبد الرحمان، شوهر خواهر عثمان وفامیل سعد وقاص.
10 - عمر، در حالی که از درد به خود میپیچید، به حاضران در مجلس میگفت: پس از من اختلاف نکنید واز دودستگی بپرهیزید، زیرا در این صورت خلافت از آن معاویه خواهد بود وحکومت را از شما خواهد گرفت. مع الوصف به عبد الرحمان حق وتو میدهد که فامیل نزدیک عثمان است وعثمان ومعاویه، هر دو میوه درخت ناپاک بنی امیه هستند وخلافت عثمان مایه استواری حکومت معاویه پس از عثمان است.
شگفتا! خلیفه گاهی اموال فرمانداران را مصادره وآنان را از مقامشان عزل میکرد، ولی هرگز دستبه ترکیب حکومت معاویه نمیزد واو را در گرد آوری اموال وتحکیم پایههای حکومتخود در شام آزاد میگذاشت، با آنکه میدانست او به صورت یک استاندار ساده، که روش بسیاری از استانداران وقتبود، انجام وظیفه نمیکرد ودربار او کمتر از دربار نمایندگان قیصر وکسری نبود.
آیا نمیتوان گفت که زیر کاسه نیم کاسه ای بوده است وهدف ازا ین کار، تحکیم موقعیتبنی امیه بوده که از پیش از اسلام دشمن خونی بنی هاشم بودند؟ آری، هدف این بود که اگر روزی بنی هاشم در مرکز اسلام (مدینه) قدرتی پیدا کردند ومردم به آنان گرویدند، یک قدرت خارجی نیرومند پیوسته مزاحم آنها باشد، همچنان که شد.
11 - عمر برای ابراز وارستگی خود میگفت: به فرزندم عبد الله رای ندهید، زیرا او حتی شایستگی ندارد که زن خود را طلاق دهد. ولی، با این همه، او را مستشار شورا قرار داد وگفت: هرگاه اعضای شورا سه رای مساوی داشتند، طرفین تسلیم نظر پسرم عبد الله شوند. ولی هرگز اجازه نداد حسن بن علی وعبد الله بن عباس، عضو شورا یا مستشار اعضا باشند، بلکه گفت میتوانند در جلسه، به عنوان مستمع آزاد، شرکت کنند! (15)
12 - اصولا چه میشد که عمر، مانند ابوبکر، علی - علیه السلام را برای جانشینی انتخاب میکرد واز این طریق جلو بسیاری از مفاسد رامی گرفت؟
در آن صورت، بنی امیه، از معاویه گرفته تا مروان، نه قدرت سرکشی داشتند ونه جرات وفرصت آن را. مسئله تیول وغارت بیت المال وتبعیض وسست اعتقادی مردم در نتیجه رفتار دستگاه حاکمه وقوت گرفتن آداب ورسوم جاهلیت، که لگدمال اصول اسلام شده بود، نیز هیچ یک پیش نمیآمد.
نیروی فوق العاده عقلی وجسمی واخلاقی امام - علیه السلام وآن همه همت وشجاعت که در راه نفاق وشقاق یارانش تحلیل رفت، یکجا در راه توسعه وترویج اصول ملکوتی وانسانی اسلام وجلب دل وجان اقوام وملل مختلف به اسلام به کار میرفت ومسلما جهان وآدمی را سرنوشتی دیگر وآینده ای درخشانتر نوید وامید میداد. (16)
13 - شگفتا! عمر از یک طرف عبد الرحمان را یکتا مؤمنی میخواند که ایمان او بر ایمان نیمی از مردم زمین سنگینی میکند! واز طرف دیگر این سرمایه دار معروف قریش را «فرعون امت» مینامد. (17) وحقیقت، به گواهی تاریخ، آن است که عبد الرحمان بن عوف سرمایه دار ومحتکر معروف قریش بود که پس از مرگ، ثروت هنگفتی به ارث گذاشت.
یک قلم از ثروت او این بود که هزار گاو وسه هزار گوسفند وصد اسب داشت، ومنطقه «جرف» مدینه را با بیست گاو آب کش زیر کشت میبرد.
او دارای چهار زن بود وهنگامی که مرد به هریک از زنانش هشتاد هزار دینار ارثیه رسید واین مبلغ یک چهارم از یک هشتم ثروت او بود که به زنان وی رسید. وقتی یکی از زنان خود را در حال بیماری طلاق داد، ارثیه او را با83 هزار دینارمصالحه کرد. (18)
آیا میتوان گفت که ایمان چنین کسی بر ایمان نیمی از مردم روی زمین برتری دارد؟
14 - عبد الرحمان در انتخاب عثمان از در حیله وارد شد. نخستبه علی - علیه السلام پیشنهاد کرد که طبق کتاب خدا وسنت پیامبر وروش شیخین رفتار کند; در حالی که میدانست روش شیخین، در صورت مطابقتبا قرآن وسنت پیامبر، برای خود امر جداگانه ای نیست، ودر صورت مخالفتبا آن، ارزشی نخواهد داشت. مع الوصف اصرار داشت که بیعت علی - علیه السلام بر این سه شرط استوار باشد ومیدانست که امام علی - علیه السلام از پذیرش شرط آخر سر باز خواهد زد. لذا وقتی آن حضرت دست رد بر چنین شرطی زد، عبد الرحمان موضوع را با برادر زن خود عثمان در میان نهاد، واو فورا پذیرفت.
15 - حکومتبرای امام - علیه السلام وسیله بود نه هدف; در حالی که برای رقیب او هدف بود نه وسیله.
اگر امام - علیه السلام به خلافت از همان دید مینگریست که عثمان، بسیار آسان بود که در ظاهر شرط فرزند عوف را بپذیرد ولی در عمل از آن شانه خالی کند. اما آن حضرت چنین کاری نکرد، زیرا او هرگز حقی را از طریق باطل نمیطلبید.
16 - امام - علیه السلام، از همان نخست، از دسیسه خلیفه دوم واز منویات کاندیداها آگاه بود. لذا وقتی از ترکیب وشرایط شورا آگاه شد، به عموی خود عباس گفت: این بار نیز ما از خلافت محروم شدیم. نه تنها امام از این نتیجه آگاه بود، بلکه جوانی مانند عبد الله بن عباس نیز وقتی از ترکیب اعضای شورا مطلع شد گفت: عمر میخواهد که عثمان خلیفه شود. (19)
17 - عمر به محمد بن مسلمه دستور داد که اگر اقلیتبا اکثریت توافق نکردند فورا اعدام شوند واگر جناح مساوی شورا با جناحی که عبد الرحمان در آن قرار دارد موافقت نکردند، فورا کشته شوند واگر کاندیداها در ظرف سه روز در تعیین جانشین به توافق نرسیدند همگی از دم تیغ بگذرندو. . . .
باید در برابر چنین اخطارهایی گفت: آفرین بر این حریت! در کجای جهان اگر اقلیتی در برابر اکثریت قرار گرفتباید قتل عام شود؟!
زمام جامعه اسلامی را، ده سال تمام، چنین مرد سنگدلی در دست گرفته بود که نه تدبیر صحیحی داشت ونه عاطفه ومروت انسانی ولذا مردم در مورد او میگفتند:
«درة عمر اهیب من سیف حجاج».
تازیانه عمر مهیبتر از شمشیر حجاج بود.
انتخاب عثمان برای خلافت آنچنان به بنی امیه پرو بال بخشید وآن قدر قدرت وجرات داد که ابوسفیان، که با عثمان از یک تیره وخانواده بود، روزی به احد رفت وقبر حمزه، سردار بزرگ اسلام، را که در نبرد با ابوسفیان ویارانش کشته شده بود، زیر لگد گرفت وگف: ابا یعلی، برخیز وببین که آنچه ما بر سر آن میجنگیدیم به دست ما افتاد. (20)
در یکی از روزهای نخست از خلافت عثمان که اعضای خانواده در منزل او گرد آمده بودند، همین پیر ملحد رو به حاضران گرد وگفت:
خلافت را دستبه دستبگردانیدوکارگزاران خود را از بنی امیه انتخاب کنید، زیرا جز فرمانروایی هدف دیگری نیست; نه بهشتی هست ونه دوزخی! (21)
پینوشتها:
1 - الامامة والسیاسة، ج1، ص 12; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج2، ص 5.
قریب به این مضمون را حضرت امیر - علیه السلام در خطبه شقشقیه (خطبه سوم نهج البلاغه) فرمودهاند: «لشد ما تشطرا ضرعیها».
2 - نام ابوبکر است، الامامة والسیاسة، ج1، ص 88.
3 - تاریخ یعقوبی، ج2، ص106; کامل ابن اثیر، ج2، ص 168; تاریخ جرجی زیدان، ترجمه جواهر الکلام، ج1، ص159 به بعد.
4 - نقش وعاظ در اسلام، ص 84.
5 - تاریخ جرجی زیدان، ج4، ص 35.
6 - النصوالاجتهاد، ص 60; اجتهاد در مقابل نص(مترجم)، ص 275.
7 - مروج الذهب، ج1، ص 42.
8 - الامامة والسیاسة، ج1، ص 22.
9 - تمام مطالب مذکور در باره شورا از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (ج1، صص 188 - 185) نقل وتلخیص شده است.
10 - «لا تدع امة محمد بلا راع استخلف علیهم و لا تدعهم بعدک هملا فانی اخشی علیهم الفتنة» الغدیر(ج7، ص133) چاپ بیروت، به نقل از الامامة والسیاسة (ج1، ص 22).
11 - این حدیثبه صورت متواتر از طریق محدثان اهل تسنن نقل شده است. به کتاب الغدیر(ج3، ص156 تا159 طبع نجف و176 تا 180 چاپ بیروت) مراجعه فرمایید.
12 - ر. ک. الغدیر، ج9، ص 25، ط نجف.
13 - محدثان فریقین این حدیث را به اتفاق نقل کردهاند وما در کتاب شخصیتهای اسلامی شیعه، ص 220 مدارک آن را آوردهایم.
14 - امام - علیه السلام این تهمت را از عمرو عاص نقل کرده وچنین پاسخ میگوید: «عجبا لابن النابغة یزعم لاهل الشام ان فی دعابة وانی امرء تلعابة. . . لقدقال باطلا و نطق آثما». ر. ک: نهج البلاغه، خطبه 82.
15 - تاریخ یعقوبی، ج2، ص 112; الامامة والسیاسة، ج1، ص 24.
16 - اقتباس از: مرد نامتناهی، ص 144.
17 - الامامة والسیاسة، ج1، ص 24.
18 - الغدیر، ج8، ص 291، چاپ نجف وصفحه 284 چاپ لبنان.
19 - کامل ابن اثیر، ج2، ص45; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج13، ص93.
20 - نقش وعاظ در اسلام، ص 151.
21 - الاستیعاب، ج2، ص 290.
برخی انتقادهای امیرالمؤمنین از خلیفه دوم
انتقاد علی علیه السلام از عمر به غیر از مواردی که همراه با ابوبکر او را به حساب می آورد به دو نکته باز میگردد. اول خشونت و غلظت عمر بود. به شکلی که بسیاری از مردم آن عصر از عمر میترسیدند. واکابر صحابه از ملاقات با عمر پرهیز داشتند.
دِرّهی عمر یعنی تازیانه او ضرب المثل هیبت بود به شکلی که بعدها گفتند دِرّه عمر اهیب من سیف حجاج عمر نسبت به زنان خشونت بیشتری داشت در مرگ ابوبکر عمر زنان را به کرات از گریه منع میکرد. و آنها این کار را ترک نمیکردند تا اینکه عمر ام مَروه خواهر ابوبکر را با تازیانه زد.
امر دیگر بحث شتابزدگی عمر در صادر کردن نظر بود و بارها نظر اشتباه خود را عوض می کرد. بطوری که گفته می شد. همه شما از عمر داناترید حتی خداوند آن جمله همچنین جملهی لولا علی بهلک عمر که نزدیک به هفتاد بار از او شنیده شده حضرت در مورد اول میفرماید:
«ابوبکر زمام خلافت را در اختیار طبیعتی خشن قرار داد که آسیب رساندنهایش شدید و تماس با او دشوار بود. آن که می خواست با او همکاری کند مانند کسی بود که شتری چموش و سرمست را سوار باشد که اگر مهارش را بکشد بینیاش را پاره میکند و اگر سست کند به پرتگاه سقوط مینماید».
حضرت در مورد شتابزدگی او می گوید:
«لغزشهایش و سپس عذر خواهیش از آن لغزشها بسیار بود». انتقاد رمز نهجالبلاغه بیشتر به صورت کنایه است و کمتر حضرت به انتقاد مستقیم از کسی پرداخته. مثل آنجا که در نامه با عثمان بن حنیف سخن میگویند از موضوع غصب فدک نیز سخن به میان می آورند.
و یا در نامه ی 62 میفرمایند: «باور کردم که عرب این امر را از من برگرداند ناگهان متوجه شدم که مردم دور فلانی را گرفتهاند و حضرت از لفظ فلان برای انتقادهای خود استفاده می فرمودند».
منابع:
سیری در نهج البلاغه ، مرتضی مطهری
آنچه که عمر ابن خطاب در دوران حکومت باعث شد
تفکیک منصب قضاوت
هر چند از زمان ابوبکر منصب قضاوت از حکومت جدا شده بود ، ولی این کار به صورت دقیق و عملی از زمان عمر شکل گرفت . ابوبکر در سال سیزدهم هجری درگذشت و خلافت را با سفارش خود به عمر بن خطاب سپرد ، عمر که برای نخستین بار لقب امیر مؤمنین را گرفت ، در دوران زمامداری خود با کشور گشائیها و جنگهای بسیاری روبرو شد . پیکار با ایران ساسانی و بیزانس چندان مجالی برای دادرسی به عمر نمی داد . برای همین بود که در روزگار عمر منصب دادرسی رسماً از وظایف خلافت جدا گردید . عمر برای نخستین بار در کنار استانداران و فرمانداران ، قاضیان را به دادرسی استانها گمارد . به سخن دیگر قوۀ قضائیه که در روزگار پیامبر و خلیفه نخست از رهبری جدا نشدنی بود ، در روزگار عمر به دستور او از کارهای خلافت جدا شد و به فرد خاصی جز استاندار یا مأمور سیاسی واگذار شد .
عمر ، ابوالدرداء را به دادرسی مدینه گماشت تا او را در این کار یاری کند ، شریح بن حارث کندی در کوفه و ابو موسی اشعری در بصره به دادرسی گماشته شدند . نخستین قاضی مصر پس از اسلام ، به دستور وی گمارده شد . نام این قاضی که به دست استاندار مصر به سال 23 هجرت منصب قضا گرفت ، قیس بن ابی العاص بود . دادرسی مصر ، سرزمین شام را هم زیر پوشش خود داشت . در دیگر استانها کار دادرسی با استانداران بود در زمان عمر تا اندازه ای به کار دادرسی سامان داده شد . به این جهت اهل سنت به او لقب فاروق ( جدا کننده درست و نادرست ) داده است . با همه اینها ، دانش حقوقی و استنباط ویژه ای که امام علی ( ع ) داشت عمر را در بسیاری از پیچیدگی ها و دشواریها یاری می داد . برای نمونه داستان زنی است که به زنا متهم شده بود . آن زن در بیابان دچار تشنگی سختی بود که چوپانی بر او می گذشت و زن از او آب خواست . چوپان جز با کام گیری از زن به او آب نمی داد و آن زن ناگزیر پذیرفته بود . عمر در رایزنی با تنی چند ، زن را گناهکار و محکوم به سنگسار کرد . علی در این میان گفت : این زن ناگزیر و ناچار از این کار بوده و بایستی آزاد شود و از کیفر رهایی یابد و عمر چنین کرد .
که تنها عمر نامه ای فقط به ابو موسی اشعری ، استاندار بصره نگاشته است . عمر در این نامه سفارشها و راهنمائیهایی کرده است . در این نامه آمده است :
به نام خداوند بخشایشگر مهربان ، اما بعد دادرسی دستور بی چون چرای خداوند و آئین و روش پیامبر است که بایستی از آن روش پیروی کرد .
پس در این باب که هر گاه پیش تو به دادرسی می آیند ( چه می گویند ) چرا که سخن راست گفتن ( بی دانستن حقیقت ) راهی ندارد و کارگر نمی افتد . در نشست و چهره و روی کردن خود میان مردم برابری پیشه کن تا هیچ زیردستی در ستمگری تو آز نورزد و هیچ ناتوان و فرودستی از تو نهراسد . دلیل بر خواهان است و سوگند بر کسی که منکر است .
سازش و آشتی میان مسلمانان ( در اختلافی که دارند ) رواست . مگر سازشی که حلالی را حرام و یا حرامی را حلال کند اگر دیروز به موضوعی رسیدگی کرده باشی و آنگاه چون به خود بازگردی و با شناخت خویش بدان رهبر شوی ، نبایستی آن دادرسی پیشین ترا بازگشت به درستی و راستی باز دارد . چرا که حق و راستی پیش از هر چیزی است و بازگشت به حق بهتر است تا پافشاری و پای ورزی به باطل ………
برای مسلمانی که دلیل او در دسترس نیست مدتی تعیین کن و او را تا سرآمدن آن مدت مهلت ده . اگر در این مدت دلیل و مدرک خود آورد ، به سود او رأی می دهی وگرنه به زیان او دادرسی می کنی چرا که این کار دو دلی را می زادید و تیرگی را تابناک تر می سازد .
مسلمانان برای یکدیگر گواهانی عادلند ، مگر در کفری ( حدی ) تازیانه خورده باشند یا به گواهی دروغ آزموده شده باشند یا گمان خویشاوندی خونی و پیوندی بدانان رفته باشد . چرا که خداوند خود نهانهای شما را در نظر گرفته و از ادله سوگندهای شما درگذشته است .
ابداعات عمر
طبری می نویسد :
« ابو جعفر گوید : عمر نخستین کسی بود که تاریخ نهاد و تاریخ نوشت . عمر نخستین کسی بود که نامه ها را با تاریخ نهاد و با گل مهر زد و نخستین کسی بود که بیت المال داشت و نخستین کسی بود که به شب کار عسس کرد و نخستین کسی بود که به سبب هجا عقوبت کرد و نخستین کسی بود که فروش کنیزان فرزند آورده را منع کرد و نخستین کس بود که در نماز میت چهار تکبیر مقرر داشت ، که پیش از آن چهار و پنج و شش تکبیر می گفتند . و نخستین کسی بود که کسان را تازیانه زد و هم او نخستین کس بود که در ماه روزه نماز شب را به جماعت کرد و به ولایات نامه نوشت و دستور داد که چنین کنند . دو قاری برای مردم نهاد ، یک قاری که با مردان نماز کند و قاری دیگر که با زنان نماز کند . »
اما یکی از مهم ترین ابداعات عمر جلوگیری از نقل و کتابت احادیث پیامبر بود که اگر در زمان او احادیث صحیح جمع می شد ، امکان وجود انحراف و تعدد مذاهب در آینده بسیار کم تر بود
ازدواج موقت از مختصات فقه جعفري است ، ساير رشته هاي فقهي اسلامي آن را مجاز نمي شمارند ، من در اينجا نمي خواهم وارد نزاع اسلام برانداز شيعه و سني بشوم که بيشتر خواستار اتحاد اين دو گروه بزرگ اسلامي در زمان حال هستم اما در اينجا فقط اشاره مختصري به تاريخچه اين مسئله مي کنم .
مسلمانان اتفاق و اجماع دارند که در صدر اسلام ازدواج موقت مجاز بوده است و رسول اکرم در برخي از سفر ها که مسلمانان از همسران خود دور مي افتادند و در ناراحتي بسر مي بردند به آنها اجازه ازدواج موقت مي دادند . و همچنين مورد اتفاق مسلمانان است که خليفه دوم در زمان خلافت خود نکاح منقطع را تحريم کرد . خليفه دوم در عبارت معروف و مشهور خود چنين گفت : « دو چيز در زمان پيغمبر روا بود من امروز آنها را ممنوع اعلام مي کنم و مرتکب آنها را مجازات مي نمايم : متعه زنها و متعه حج».
گروهي از اهل تسنن عقيده دارند که نکاح منقطع را پيغمبر اکرم خودش در اواخر عمر ممنوع کرده بود و منع خليفه در واقع اعلام ممنوعيت آن از طرف پيغمبر اکرم بوده است . ولي چنان چه مي دانيم عبارتي که از خود خليفه رسيده است خلاف اين مطلب را بيان مي کند .
توجيه صحيح اين مطلب همان است که علامه کاشف الغطاء بيان کرده اند . خليفه از آن جهت به خود حق داد اين موضوع را قدغن کند که تصور مي کرد اين مسئله داخل در حوزه اختيارات ولي امر مسلمين است . هر حاکم و ولي امري مي تواند از اختيارات خود به حسب مقتضاي عصر و زمان در اينگونه امور استفاده کند .
بعبارت ديگر نهي خليفه نهي سياسي بود نه نهي شرعي و قانوني ، طبق انچه از تاريخ استفاده مي شود ، خليفه در دوره زعامت ، نگراني خود را از پراکنده شدن صحابه در اقطار کشور تازه وسعت يافته اسلامي و اختلاط با ملل تازه مسلمان پنهان نمي کرد ، تا زنده بود مانع پراکنده شده آنها از مدينه بود ، بطريق اولي از امتزاج خوني آنها با تازه مسلمانان قبل از آنکه تربيت اسلامي عميقاً در آنها اثر کند نا راضي بود و آن را خطري براي نسل آينده به شما رمي آورد ، و بديهي است که اين علت امر موقتي بيش نبود . و علت اينکه مسلمين آنوقت زیر بار این تحریم خلیفه رفتند که فرمان خلیفه را به عنوان یک مصلحت سیاسی و موقتی تلقی کردند نه به عنوان یک قانون دائم . و الا ممکن نبود خلیفه وقت بگوید پیغمبر چنان دستور داده است و من چنین دستور می دهم و مردم هم سخن او را بپذیرند .
ولی بعد ها در اثر جریانات بخصوصی « سیره» خلفای پیشین ، بالاخص دو خلیفه اول یک برنامه ثابت تلقی شد و کار تعصب به آنجا کشید که شکل یک قانون اصلی بخود گرفت . لهذا ایرادی که در اینجا بر برادران اهل سنت ما وارد است بیش از آن است که بر خود خلیفه وارد است .خلیفه به عنوان یک نهی سیاسی و موقت ( نظیر تحریم تنباکو در قرن ما ) نکاح منقطع را تحریم کرد . دیگران نمی بایست به آن شکل ابدیت بدهند .
بدیهی است که نظریه علامه کاشف الغطاء ناظر بدین نیست که آیا مسئله ازدواج موقت جزء مسائلی است که ولی شرعی مسلمین می تواند ولو برای مدت موقت قدغن کند یا نه ؟ بلکه صرفاً ناظر بدین جهت است که آنچه در آغاز صورت گرفت با این نام و این عنوان بود و به همین جهت مواجه با عکس العمل مخالف از طرف عموم مسلمین نگردید .
بهر حال نفوذ و شخصیت خلیفه و تعصب مردم در پیروی از سیرت و روش کشور داری او سبب شد که این قانون در محاق نسیان و فراموشی قرار گیرد و این سنت که مکمل ازدواج دائم است و تعطیل آن ناراحتیها بوجود می آورد برای همیشه متروک بماند . اینجا بود که ائمه اطهار که پاسداران دین مبین هستند بخاطر اینکه این سنت اسلامی ، متروک و فراموش نشود آنرا ترغیب و تشویق فراوان کردند . اما جعفر صادق (ع) می فرمود یکی از موضوعاتی که من هرگز در بیان آن تقیه نخواهم کرد موضوع متعه است .
و اینجا بود که یک مصلحت و حکمت ثانوی با حکمت اولی تشریع نکاح منقطع توأم شد و آن کوشش در احیاء یک « سنت متروکه» است .بنظر بنده آنجا که ائمه اطهار مردان زن دار را از این کار منع کرده اند به اعتبار حکمت اولی این قانون است خواسته اند بگویند این قانون برای مردانی که احتیاج ندارند وضع نشده است . همچنان که امام کاظم به علی بن یقطین فرمود :
« تو را با نکاح متعه چه کار و حال آنکه خداوند تو را از آن بی نیاز کرده است ».
و بدیگری فرمود :
« این کار برای کسی روا است که خداوند او را با داشتن همسری از این کار بی نیاز نکرده است . و اما کسی که دارای همسر است ، فقط هنگامی می تواند دست به این کار بزند که دسترسی به همسر خود نداشته باشد ».
و اما آنجا که عموم مردم را ترغیب و تشویق کرده اند بخاطر حکمت ثانوی آن یعنی « احیا سنت متروکه » بوده است. زیرا تنها ترغیب و تشویق نیاز مندان برای احیاء سنت متروکه کافی نبوده است. این مطلب را بطور وضوح می توان ازاخبار و روایات شیعه استفاده کرد.
بهر حال آنچه مسلم است اینست که هرگز منظور و مقصود قانون گذار اول از وضع و تشریع این قانون و منظور ائمه اطهار از ترغیب و تشویق بآن این نبوده است که وسیله هوسرانی و هواپرستی و حرمسرا سازی برای حیوان صفتان و یا وسیله بیچارگی برای عده ای زنان اغفال شده و فرزندان بی سرپرست فراهم کنند.بسیاری حدیثی را که از قول امیر المومنین علی (ع) در کتاب الاحوال الشخصیه تألیف شیخ محمد ابو زهره نقل شده است را بدین گونه تعبیر می کنند که ایشان فرموده :
« لا اَعلَمُ احداً تَمَتَّع َو هوَ مُحصِنٌ اِلا رَجَمتُهُ بِالحِجارَة ِ»
« هر گاه بدانم شخص نا اهلی متعه کرده است حد زنای محصن را بر او جاری ساخته و سنگسارش خواهم کرد»
اولاً اگر بناست ما در مقابل گفتار امیر المومنین تسلیم باشیم چرا اینهمه روایتی که از آن حضرت در کتب شیعه و غیر شیعه در باب متعه روایت شده کنار بگذاریم و به این یک روایت که ناقل آن یکی از علماء اهل تسنن است و سند معلومی ندارد بچسبیم.
از سخنان بسیار پر ارزش امیر المومنین اینست که :
« اگر عُمر سبقت نمی جست و متعه را تحریم نمی کرد ، احدی جز افرادی که سرشتشان منحرف است زنا نمی کرد »
یعنی اگر متعه تحریم نشده بود هیچکس از نظر غریزه اجبار به زنا پیدا نمی کرد . تنها کسانی مرتکب این عمل می شدند که همواره عمل خلاف قانون را بر عمل قانونی ترجیح می دهند .
ثانیاً معنی عبارت نقل شده این است :
« هر گاه بدانم شخص زن داری متعه کرده است او را سنگسار می کنم ».
به هر حال کلمه محصن در عبارت به معنای مرد دارای شرایط احصان است نه نا اهل که بیان شده است.
علیهذا مقصود روایت اینست که افراد زن دار حق ندارند نکاح منقطع کنند ! و اگر مقصود این بود که هیچ کس حق ندارد متعه بگیرد قید « و هو محصن » لغو بود . پس این روایت اگر اصلی داشته باشد آن نظر را تأکید می کند که می گوید :
« قانون متعه برای مردمان نیازمند به زن یعنی افراد مجرد یا افرادی که همسرانشان نزدشان نیستند تشریع شده است »پس این روایت دلیل بر جواز ازدواج موقت است نه دلیل بر حرمت آن.
منبع:کتاب نظام حقوق زن در اسلام/شهيد مطهري
بخاري به سند خود از عبدالله بن عبدالله بن مسعود روايت ميكند كه ابن عباس گفت هنگامي كه وفات پيغمبر فرا رسيد گروهي از رجال از جمله عمر خطاب در بيت پيغمبر حضور داشتند . پيامبر فرمودند بياييد تا فرماني براي شما بنويسم كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد . عمر گفت پيغمبر هذيان ميگويد قرآن در دسترس شماست همين كتاب خدا براي ما كافي است . در اين حال كشمكش افتاد ، گروهي موافق حرف پيامبر و گروهي موافق حرف عمر بودند كه وقتي سخنان بيهوده آنان بالا گرفت پيامبر فرمود برخيزيد . اين روايت را مسلم و احمد حنبل آن را در مسند خود جلد اول ص 325 آورده است .
آري گويي پيامبر مانند آنها مقام كتاب خدا را نمي شناخت يا اينكه آنها از پيغمبر داناتر به ارزش قرآن و فوايد آن بودند !!! به اين هم اكتفا نكردند و با جمله « هذيان ميگويد » مقام نبوت را به سخره گرفتند . در حاليكه خدا در همين قرآن گفته است :
« ماضل صاحبكم و ما غوي * و ما ينطق عن الهوي * ان هو الا وحي يوحي » « صاحب شما گمراه و منحرف نيست واز پيش خود سخن نميگويد آنچه او ميگويد وحي است كه به او مي شود »
البته برادران اهل سنت دليل هايي راجع به اين سخن عمر گفته اند كه به بيان آن مي پردازيم . شيخ سليم البشري ميگويد شايد اينكه پيامبر به حاضران اين جمله را فرمود نميخواست مطلبي بنويسد بلكه مقصود حضرت اين بود كه با اين سخن آنها را امتحان كند . اگر بخواهيم اينگونه در نظر بگيريم اين حرف شما با جمله بعدي پيامبر كه فرمود : هرگز گمراه نمي شويد هماهنگ نيست ، زيرا اين جمله جواب دوم امر است . و اگر منظور از اين خبر دادن تنها امتحان كردن بود يك نوع دروغ روشن بود كه گفتار پيامبران از آن پيراسته است . و نيز ديگر آن لحظه لحظه امتحان نبود بلكه موقع رفع عذر و بيمدادن مردم و سفارش موضوع مهم و خير خواهي امت بود . همچنين وقتي پيامبر در تمام عمر خود مناسب نديد كه اصحاب را امتحان كند پس چطور در اين لحظات آخر خواست كه صحابه را امتحان كند . و اين شيخ گفته است كه شايد يك امر ايجابي نبوده است بلكه جنبه مشورت داشته است . حال خود شما عقلا فكر كنيد اگر جنبه امري نداشت پس چرا پيامبر ناراحت شدند و گفتند برخيزيد و چرا فرمودند هرگز گمراه نمي شويد . و نيز چه كسي و به چه استنادي فهميده است كه سخن پيامبر جنبه مشورت دارد در حاليكه از خود ظاهر جمله هم مي توان فهميد كه جمله امري است . و نيز گفته اند شايد عمر ترسيد كه منافقين در آن ترديد كنند . اگر اينگونه بود پس چرا پيامبر فرمود هرگز گمراه نمي شويد و آيا خود پيامبر نمي دانست كه ممكن است منافقين در آن ترديد كنند ، يعني به گفته شما عمر از پيامبر بيشتر مي دانسته است !!!!!!!! معاذ الله
اجتهادات عمر در يك كلام
1. روز رحلت حضرت رسول گفت به خدا پيامبر نمرده است و هر كه بگويد مرده او را با تيغ مي گذرانم .
2. مردم را از مهر نمودن زيادي بر زنان منع نمود .
3. بر خلاف آيه و لا تجسسو شبها از راه پشت بام منازل براي كشف معاصي به خانه هاي مسلمين مي رفت .
4. طريق مساوات بين مسلمين را كه رسول الله مقرر فرموده بود دگرگون ساخت . مهاجر را بر انصار و انصار را بر قبايل ديگر و عرب را بر عجم و سفيد را بر سياه برتري داد و توجهي به آيه ان اكرمكم عند الله اتقيكم ننمود .
5. حد زناي مغيره بن شعبهرا جاري ننمود و شاهد چهارم را تهديد كرد .
6. حكم حد شراب خوار را به سليقه و حدس خود تغيير داد .
7. متعه حج و متعه زنان را تحريم نمود و حال آنكه تا سال سوم خلافتش بين مسلمانان عمل مي شد .
8. امر خلافت را بعد از مرگش به شوراي شش نفري واگذار نمود .
9. نوافل را به جماعت امر داد در حالي كه رسول الله اين كار را نمي كرد .
10. هنگامي كه رسول الله دستور دادند ورق و دفتري بياورند براي نوشتن دستور او گفت حسبنا كتاب الله و نگذاشت كه رسول الله چيزي بنويسد .
11. مانند خليفه اول از سپاه اسامه تخلف كرد .
12. اظهار شك در نبوت رسول الله .
13. شهادت مملوك را ملغي و دستور داد كسي حق ندارد به شهادت غلامان ترتيب اثر بدهد .
14. در بيعت گرفتن براي ابوبكر امت را به تهديد و تهويل شمشير و سنان مجبور كرد و در خانه يگانه دختر رسالت آتش افروخت و حريم آل محمد را از هم گسيخت .
15. نهي نمودن شخص جنب از اداي نماز تا زمانيكه دسترسي به آب پيدا كند يعني بر خلاف آيه تيمم در قرآن .
16. بدعت صريح در سه طلاق زنان بايك لفظ و در يك مجلس بدون رجوع بين آنها .
17. دفن شدن در مكان غير جايز مانند خليفه اول . عايشه گفت اين خانه من است در حالي كه او يك هشتم از يك نهم را داشت ولي همه خانه را غصب نمود . ابوبكر و عمر فقط از عايشه اجازه گرفتند در حالي كه بايد از همه زنان رسول الله اجازه مي گرفتند .
18. تغيير دادن اعمال وضو بر خلاف نص قرآن و سنت رسول خدا و سيره خليفه اول .
19. ساقط نمودن حي علي خير العمل از فصول اذان و اقامه و به جاي ان اضافه كردن جمله الصلاه خير من النوم .
20. مسلمانان را امر نمود كه درنماز چهار ركعتي بعد از تشهد اول در دو ركعت يكي از سلام هاي واجب يعني السلام علينا و علي عباد الله الصالحين بگويند و با اين حكم از اتمام نمازهاي چهار ركعتي امت را ممنوع نمود .
21. تصرف در وقت نماز مغرب و روزه داران كه به محض غروب آفتاب قبل از ديدن ستاره امت نماز بخوانند و افطار كنند و متخلفين را تهديد نمود به كفاره يك بنده آزاد كردن لذا مردم اغلب از ترس كفاره هنوز آفتاب كاملا پنهان نشده به نماز مغرب و افطار روزه مبادرت مي كنند .
22. تغيير دادن وقت نماز وتر از پيش از طلوع صبح به بعد از نماز عشا تا مردم ناراحت نباشند .
23. تصرف بي جا در محل نماز طواف در مسجد الحرام در مقام حضرت ابراهيم چون رسول الله به علم الهي مي دانست در زمان جاهليت محل علامت مقام را تغيير داده اند لذا امر فرمود به محل اصلي نصب كنند ولي عمر سليقه اش بالاتر بود و محل دوره جاهليت را پسنديد و سنگ علامت مقام را به محل قبلي انتقال داد .
24. اختراع گفتن آمين بعد از ختم سوره حمد در نمازهاي پنج گانه روزانه .
25. دست روي دست گذاشتن نماز گذار در حال قيام
· شوراى شش نفرى عمر
ابوبكر پس از دو سال و چند ماه خلافت رنجور و بيمار شد و بپاس زحماتى كه عمر در مورد تثبيت خلافت او متحمل شده بود او نيز زمينه را براى خلافت عمر بعد از خود آماده كرد و مخالفين را نيز قانع نمود،جمعى از صحابه را بحضور طلبيد و عمر را در حضور آنها بجانشينى خود منصوب نمود و در روز وفات ابوبكر عمر بمسند خلافت نشست (سال 13 هجرى) و پس از دفن ابوبكر عمر بمسجد رفت و مردم را از خلافت خود آگاه ساخته و از آنها بيعت گرفت و بغير از على عليه السلام كه از بيعت او خودارى كرده بود بقيه مسلمين خواه ناخواه با او بيعت نمودند.
خلافت عمر ده سال و شش ماه طول كشيد و در اينمدت دائما با دو كشور بزرگ ايران و روم در حال جنگ بود.
چون مدت عمرش سپرى شد و بدست ابولؤلؤ نامى زخمى گرديد براى انتخاب خليفه بعد از خود شش نفر را بحضور طلبيد و موضوع خلافت را بصورت شورى ميان آنها محدود نمود.
اين شش نفر عبارت بودند از على عليه السلام،طلحه،زبير،عبد الرحمنابن عوف،عثمان،سعد وقاص.آنگاه ابوطلحه انصارى را با پنجاه نفر از انصار مأمور نمود كه پشت در خانهاى كه در آنجا اعضاى شورا بحث و گفتگو ميكنند ايستاده و منتظر اقدامات آنها باشد،اگر پس از خاتمه سه روز پنج نفر بانتخاب يكى از آن شش تن موافق شدند و يكى مخالفت كرد گردن نفر مخالف را بزند و اگر چهار نفر از آنها بيك نفر رأى موافق دهند و دو نفر مخالفت كنند سر آن دو نفر را با شمشير برگيرند و اگر براى انتخاب يكى از آنان هر دو طرف (موافق و مخالف) مساوى شدند نظر آن سه نفر كه عبد الرحمن بن عوف جزو آنهاست صائب بوده و سه نفر ديگر را در صورت مخالفت گردن بزنند و اگر پس از خاتمه سه روز رأى آنها بچيزى تعلق نگرفت و همه با يكديگر مخالفت كردند هر شش تن را گردن بزنند و سپس مسلمين براى خود خليفهاى انتخاب نمايند!!!
عمر علت انتخاب شش تن اعضاء شورا را چنين اظهار نمود كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله موقع رحلت از اين شش نفر راضى بود من هم خلافت را ميان آنها بصورت شورا قرار ميدهم كه يكى را از ميان خود براى اين كار انتخاب كنند و موقعيكه آن شش نفر در نزد عمر حاضر شدند خواست نقاط ضعف آنها را (بحساب خود) يادآور شود بزبير گفت تو بدخلق و مفسدى اگر خرسند باشى ايمان خواهى داشت و اگر ناراضى باشى كافرى بنابر اين گاهى انسانى و گاهى شيطان.و اما تو اى طلحه رسول خدا را آزرده نمودهاى و آنحضرت موقع رحلت از تو افسرده خاطر بود بعلت آن حرفى كه در روز نزول آيه حجاب گفتى (1) .
و اما تو اى عثمان و الله كه سرگين از تو بهتر است.
و اما تو اى سعد مرد متكبر و متعصبى و بكار خلافت نميائى و اگر رياست دهى با تو باشد از اداره آن درمانده شوى.و اما تو اى عبد الرحمن ضعيف القلب و ناتوانى.سپس رو بعلى عليه السلام كرد و گفت اگر تو مزاح نميكردى براى خلافت خوب بودى و الله كه اگر ايمان ترا با ايمان تمام اهل زمين بسنجند بر همه زيادتى كند (2) .
پيش از شرح جريان شورى بحث مختصرى درباره وصيت عمر كه پر از اشكال و تناقض است لازم بنظر ميرسد:
اولا طبق قرارداد محرمانهاى كه قبلا ميان ابوبكر و عمر و ابو عبيده برگزار شده بود اين سه نفر به ترتيب خود را نامزد مقام خلافت ميدانستند و بهمين جهت روز رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله باتفاق هم فورا خود را بسقيفه رسانيده بودند.
البته ابوبكر و عمر بمقصود خود نائل شدند و حالا نوبت ابو عبيده بود ولى چون در موقع قتل عمر ابو عبيده در حال حيات نبود لذا عمر خلافت را ميان شش تن محصور نمود و اظهار كرد كه اگر ابو عبيده و يا سالم (غلام حذيفه) زنده بودند براى خلافت از اين شش تن شايستهتر بودند!!
موقعيكه على عليه السلام را اجبارا براى بيعت ابوبكر بمسجد آورده بودند ابو عبيده بآنحضرت گفت كه اگر ما ميدانستيم تو راغب امر خلافت هستى بجاى ابوبكر با تو بيعت ميكرديم ولى حالا كار گذشته و مردم با ابوبكر بيعت كردهاند.
بنابر اين خود ابو عبيده كه بابوبكر بيعت كرده بود على عليه السلام را شايستهتر از او ميدانست و فقط عدم اطلاع خود را نسبت بتمايل آنحضرت بخلافت بهانه كرده بود حالا عمر چگونه بمرده ابو عبيده تأسف نموده و او را شايستهتر از على عليه السلام بامر خلافت ميدانست در حاليكه ابو عبيده و سالم هر دو جزو منافقين بودند و در حادثه ليله عقبه (براى رماندن شتر پيغمبر) شركت داشتند و از كسانى بودند كه از پيوستن باردوى اسامه تخلف نموده بودند.
ثانيا عمر بى انصافى را بجائى رسانيده بود كه حتى يك غلام را از على عليه السلام براى خلافت سزاوارتر ميدانست و بمرگ او هم حسرت ميخورد و از طرفى در موقع جدال و مناقشه با انصار در سقيفه حديثى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارهائمه اثنى عشر فرموده بود كه همه آنها از قريشاند ابوبكر از آن حديث بنفع خود استفاده كرده و بانصار گفت ائمه بايد از قريش باشند حالا عمر براى چه سالم غلام حذيفه را كه از انصار بود داخل شورا كرده بود او كه از قريش نبود؟
ثالثا عمر (بعقيده خود) براى هر شش نفر نقاط ضعفى شمرد و بهر يك نيز تصريحا يا تلويحا گفت كه بكار خلافت نميخورى در اينصورت بايد پرسيد براى چه اشخاصى را كه بقول خودت هر كدام داراى معايبى بوده و هيچيك نيز بامر خلافت شايسته نبود براى انتخاب خليفه از ميان خودشان بشورى دعوت كردى؟
رابعا عمر علت انتخاب اين شش نفر را رضايت پيغمبر از آنها دانست و آنگاه بطلحه گفت كه پيغمبر را آزرده نمودى و آنحضرت موقع رحلت از تو افسرده خاطر بود آيا اين سخن عمر تناقض نيست؟
خامسا در ميان اين شش تن عبد الرحمن بن عوف چه فضيلت و خصوصياتى نسبت بديگران داشت كه باو امتيازى داده بود كه در صورت تساوى موافقين و مخالفين رأى آن سه نفر كه عبد الرحمن جزو آنها باشد قابل پذيرش است و در واقع او را صاحب دو رأى كرده بود اين نقشهاى بود كه عمر براى خلافت عثمان و كشته شدن على عليه السلام طرح كرده بود زيرا كسانى را براى شورا انتخاب نموده بود كه با على عليه السلام مخالف بودند.
در ميان اين شش نفر هماى خلافت فقط بالاى سر على عليه السلام و عثمان سايه افكنده بود،عمر با توجه بدين امر عبد الرحمن بن عوف را كه با عثمان عقد اخوت بسته و هم داماد او بود امتياز بخشيد و آن سه نفرى را كه عبد الرحمن جزو آنها باشد نسبت بسه نفر ديگر ارجحيت داد تا از عثمان حمايت نمايد.
يكى ديگر از اعضاى اين شورا طلحه بود كه با بنىهاشم چندان موافق نبود و ضمنا با عبد الرحمن دوست صميمى بود،در اينصورت مسلم بود كه از عثمان حمايت خواهد كرد،سعد وقاص هم علاوه بر اينكه از دستور عبد الرحمن سرپيچى نميكرد با طلحه نيز موافقت كامل داشت،در اين ميان فقط تنها كسى كه اميد ميرفت با على عليه السلام موافقت كند زبير بود كه عمر نيز از او چندان دلخوش نبود و در نتيجههم زبير و هم على عليه السلام چون در اقليت بودند بقتل ميرسيدند.
اين بود تجزيه و تحليل ماهيت اين شورا كه بتدبير عمر طرح شده بود و اما جريان آن بشرح زير بوده است:
پس از سه روز از قتل عمر هر شش نفر در منزل عايشه جمع شده و به شور و بحث پرداختند،ابتداء عبد الرحمن رشته سخن را بدست گرفته و گفت:براى اينكه ميان مسلمين تفرقه نيفتد لازم است ما شش نفر هم با موافقت يكديگر يكى را از بين خود براى خلافت انتخاب كنيم حالا هر كسى كه رأى خود را بديگرى دهد دامنه اختلاف را كم خواهد نمود.
طلحه حق خود را بعثمان واگذار كرد زبير نيز رأى خود را بعلى عليه السلام داد سعد وقاص هم چون چنين ديد حق خود را بعبد الرحمن واگذار نمود و بدين ترتيب شش نفر شورى بسه نفر كه هر يك دو رأى داشتند تبديل گرديد ولى براى على عليه السلام مسلم بود كه اين كار بنفع عثمان خاتمه پيدا ميكند زيرا عبد الرحمن شخصا داوطلب خلافت نبود و اگر هم در سر خود چنين خيالى را مينمود عملا عرضه اظهار آنرا نداشت و قبلا نيز در اينمورد با عثمان مذاكره نموده و وعده كمك و حمايت باو داده بود.
عبد الرحمن مجددا صحبت كرده و آنها را از مخالفت بر حذر نمود زيرا مخالفت در آن شوراى ساختگى مساوى با كشته شدن بشمشير پنجاه نفر مراقبين پشت در بود.
عثمان كه از مقصود عبد الرحمن آگاه بود بعلى عليه السلام پيشنهاد نمود كه خوبست ما هر دو نفر هم بعبد الرحمن وكالت دهيم تا او هر چه مقرون بصلاح باشد اقدام كند،عبد الرحمن نيز از پيشنهاد عثمان استقبال كرد و سوگند ياد نمود كه خود طمع خلافت ندارد و اين كار را جز در ميان آندو بديگرى واگذار نخواهد كرد.
على عليه السلام كه در صحبت آندو تن مطالعه ميكرد تمام قضايا را همانگونه كه از اول هم براى او روشن بود بار ديگر از مد نظر گذراند و در پاسخ آنان تأنى نمود.عثمان گفت :يا على مخالفت جائز نيست و برابر وصيت عمر هر كس مخالفت كند جز كشته شدن راه ديگرى ندارد تو هم عبد الرحمن را بحكميت برگزين.
على عليه السلام فرمود حال كه روزگار بكام تو ميگردد چرا عجله نموده و مرا بقتل تهديد ميكنى؟براى من روشن است كه عبد الرحمن جانب ترا رعايت خواهد كرد و بر خلاف حق و مصلحت سخن خواهد گفت ولى چون چارهاى نيست من نيز بشرط اينكه او خويشاوندى خود را با تو ناديده گرفته و رضاى خدا و مصلحت امت را در نظر بگيرد او را بحكميت مىپذيرم،عبد الرحمن نيز سوگند ياد كرد كه چنين كند.
عبد الرحمن مردم را در مسجد پيغمبر جمع نمود تا در حضور مهاجر و انصار رأى خود را اعلام كند آنگاه براى اينكه تظاهر به بيطرفى و بى نظرى خود نمايد اول بطرف على عليه السلام رفت و گفت يا على من هم مصلحت در آن مىبينم كه امروز همه مسلمين با تو بيعت كنند ولى شما هم بشرط اينكه طبق دستور خدا و سنت پيغمبر و روش شيخين حكومت كنيد!
عبد الرحمن ميدانست كه نه تنها خلافت اسلامى بلكه تمام ملك و ملكوت را در اختيار على عليه السلام بگذارند كلمهاى بر خلاف حق و حقيقت نميگويد و كوچكترين عملى را كه با رضاى خدا منافات داشته باشد انجام نميدهد و چون روش شيخين بر خلاف حق بود پس على عليه السلام چنين شرطى را نخواهد پذيرفت بدينجهت ميخواست در پيش مردم از آنحضرت اتخاذ سند كند!
على عليه السلام فرمود:من بدستور الهى و سنت پيغمبر صلى الله عليه و آله و روش خودم كه همان رضاى خدا و سنت پيغمبر است رفتار ميكنم نه بروش ديگران.
البته عبد الرحمن و عثمان و ساير مردم نيز انتظار شنيدن همين سخن را داشتند و ميدانستند كه آنحضرت سخن بكذب نگويد و از راه حق منحرف نشود.
از طرفى على عليه السلام خلافت ابوبكر و عمر را غاصبانه ميدانست و از تضييع حق خود شكايت داشت اكنون چگونه ممكن است كه روش آندو را تصديق كند؟عبد الرحمن سپس بطرف عثمان رفت و همان جملهاى را كه براى على عليه السلام گفته بود بعثمان نيز پيشنهاد كرد ولى براى عثمان كه از فرط ذوق و شوق سر از پا نمىشناخت پاسخ مثبت بر اين جمله خيلى آسان و حتى كمال آرزو بود او حاضر بود كه چنين قولى را با خون خود بنويسد و امضاء كند.
بانگ زد:سوگند ميخورم كه جز طريق شيخين براهى نروم و از روش آنها منحرف نشوم (3) .
عبد الرحمن دست بيعت بدست عثمان داد و او را بخلافت تبريك گفت و بلافاصله بنىاميه كه منتظر چنين فرصتى بودند هجوم آورده و دسته دسته بيعت نمودند ولى بنىهاشم و جمعى از صحابه كبار مانند عمار ياسر و مقداد و ساير بزرگان از بيعت خوددارى نمودند و بدين ترتيب عبد الرحمن بن عوف نقش خود را با كمال مهارت بازى كرد و با تردستى عجيب خلافت را از عمر بعثمان منتقل نموده و مقصود عمر را جامه عمل پوشانيد و على عليه السلام در اثر حقيقت خواهى براى بار سوم از حق مشروع خود محروم گرديد.
تمام اين مقدمات و صحنهسازىها كه بتدبير عمر بوجود آمده بود براى رسيدن عثمان بخلافت و احيانا بمنظور قتل على عليه السلام در صورت مخالفت بود بهمين جهت آنحضرت درباره تشكيل اين شورى و نيرنگهاى عبد الرحمن فرمود:خدعة و اى خدعة (حيله است و چه حيلهاى) ؟!حقيقت امر هم همين بود زيرا بطوريكه شرح و توضيح داده شد اين شورا حيله و نيرنگى بيش نبود .
بنا بنقل امين الاسلام طبرسى على عليه السلام در جلسه شوراى شش نفرى فضايل و مناقب خود را بصورت احتجاج مانند احتجاجى كه با ابوبكر كرده بود بسمع اعضاء شورى رسانيد و آنان نيز بالاتفاق بيانات آنحضرت را تصديق كردند آنگاه على عليه السلام فرمود از خداى يگانه بترسيد و مخالفت فرمان او نكنيد و حقرا باهلش برگردانيد و از سنت پيغمبرتان پيروى كنيد كه اگر شما با آن مخالفت كنيد خدا را مخالفت كردهايد بنابر اين امر خلافت را باهل آن واگذاريد.آنان بهم نگاه كرده و گفتند فضل او را شناختيم،و دانستيم كه وى بامر خلافت از همه سزاوارتر است اما او مردى است كه (در تقسيم بيت المال و ساير امور) هيچكس را بديگرى ترجيح نميدهد و مساوات كامل را (ميان مردم) برقرار ميسازد بنابر اين اگر او را بخلافت انتخاب كنيد شما را با مردم ديگر يكسان قرار ميدهد ولى اگر عثمان را بخلافت برگزينيد او نفع و تمايل شما را در نظر ميگيرد. (و بهمين سبب امر خلافت را بعثمان واگذار كردند) (4) .
پىنوشتها:
(1) ابن ابى الحديد ميگويد كه چون آيه حجاب نازل شد طلحه گفت چه فايده دارد كه امروز زنان پيغمبر در حجاب باشند چون از دنيا برود ما زنان او را بعقد و نكاح خود در ميآوريم آيه شريفه نازل شد كه:و ما كان لكم ان تؤذوا رسول الله و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا.(سوره احزاب آيه 53)
(2) منتخب التواريخ ص 172ـتاريخ طبرىـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1
(3) على عليه السلام روش شيخين را بعلت اينكه با سنت پيغمبر صلى الله عليه و آله مغايرت داشت قبول نميكرد و كاش عثمان نيز بروش آنها رفتار ميكرد او در خلافت خويش بقدرى افتضاح و رسوائى بار آورد كه نتيجهاش موجب قتل و هلاكت وى گرديد.
(4) براى آگاهى بيشتر از احتجاج على عليه السلام با اصحاب شورى بكتاب احتجاج طبرسى جلد 1 ص 192ـ210 مراجعه شود.